سلام گل بی خارم..
همیشه ای که احساس می کردم دنیا روی سرم خراب شده، پشت سرش به این فکر می کردم که اگر یک روز دیگر دوستم نداشته باشی آنوقت حالم چه می شود؟!!! و زود حالم خوب می شد. باور داشتم بد بختی ای ازین بزرگتر امکان ندارد سرم بیاید.. و تازه می فهمیدم حال خراب آن موقع ام تازه چقدر هم خوب بوده و من نا شکری می کردم...
حالا بلایی که می ترسیدم ازش مدام، سرم آمده و دستهای تو دیگر مهربان نیست عزیز کوچکم..
همیشه گفته بودی خوشی تو خوشی من،غم تو غم من، بغض تو، اشک من است.. حالا نه خوشی ام نه نا خوشی ام و نه حتی هق هق گریه ام ...
دلم برایت تنگ شده..یک دلتنگی از آنهایی که تمام وجودت را رفته رفته و
آهسته آهسته می سوزاند! رفیق شبهای بی قراری َم، فرشته ی صبور لحظه
هایم..کجایی پس؟؟!! ببینم! از آن تنها گل سیاره ات هیچ چیز نمانده.. فقط
یک تنه و چند خار پرپرَک.. که آنقدر ولش کردی به امان خدا و آبش ندادی و
نورش ندادی و حباب نگذاشتی شبها برایش و مهربانی نکردی برایش که تمام
گلبرگ های قشنگش ریخت و حالا فقط همان چند خار پرپرَک مانده برایش که روزی
برایش "آخـــی... " می گفتی و اصلا" بد و زشت نمی خواندیش.. می گفتی باید
مراقبت باشم.. گل من مگر برای دفاع از خودش چه دارد ، جز چند خار پرپرَک ِ
کوچک...
حالا که گلبرگ های کوچکم ریخته اینقدر وقیح شده برایت؟!..بی انصاف..؟..
همیشه فکر می کردم روزی که کار پیدا می کنم یکی از بهترین روزهای ما خواهد بود.. فکر می کردم قد هم خوشحال می شویم، بلکه شاید تو بیشتر هم..
و همیشه فکر می کردم سالگرد اولین دیدارمان چه شکوهمند برگزار می شود.. و اگر مثل همان روزهایت هر روز "حتی" فقط اندکی بیشتر از روز قبل دوستم می داشتی الان ، واااااااای خدای من... چقدر می شد دوست داشتنت واقعا" ؟!...
ازت که می پرسیدم " چند تا دوسم داری؟" با سادگی می گفتی "ده تای بچگی!" و خوب می دانی چقدر برایش ذوق می کردم! آخر ده تای بچگی یعنی خیلی...
چه حیف و چه تلخ که بچگی ات بزرگ شد و ده تایت همان ده تا ماند و ...
چه روزها که وقتی به جان خودم قسمت می دادم ،توی ااوج خنده هم که بودی
اخم می کردی برایم و من چقدر می ترسیدم... می گفتی " مگه نگفتم جون
خودتو...؟! "
هر وقت که بد می شدم و بعد که می خواستم از دل کوچکت در بیارَمَش و می
گفتم" ببخشیــــد!!!" هر چقدر هم که عصبانی بودی _ و به رویم نمی آوردی
هیچ وقت _ می گفتی "زیبا تو مگه نمی دونی پیش من چقدر بزرگ و عزیزی؟؟!!
دلم نمی خواد با معذرت خواهی خودتو کوچیک کنی..." و من هیچ وقت گوش نمی
کردم و می گقتم بزرگی کسی با عذر خواهی کوچک نمی شود که نمی شود..
گلم؟! باور کنم که کوچک شدنم از برای همان حرفیست که زدی و گوش نکردم؟!!!!...
حالا اشتباه هم که نمی کنم می گویی " یه وقت معذرت خواهی نکنی هــــا....."
قدیم تر ها آنقدر به فکرم بودی که دیگر "من" جایی برای فکر کردن راجع به خودم نمی دیدم و مدام به "تو "فکر می کردم.. به دلت..به حالت.. به بالت..
حالا آنقدر نمی بینی ام و آنقدر کوچک شده ام و آنقدر داری دل کوچک ِ به
قول تو معصوم َم را فراموش می کنی که چاره ای ندارم برای نگه داشتن خودم
برای تو ، به جز فکر کردن گهگاه به دل بی قرار پر گله ام.. و تو اسمش را
می گذاری "خودخواهی"!!!
چقدر دلم برای آن شبها که اگر یکی شان را تا صبح با هم حرف نمی زدیم انگار که از قرآن غلط افتاده باشد، و تو هی خط به خط و جمله به جمله "دوستـ ـت دارم" را فریاد می کشیدی تنگ شده...
چقدر دلم برای آن یک سال پیشی که سُس ِ پیتزا ریخت روی لباست تنگ شده.. برای آن نگاه های نجیب و مهربان چشمهایت که دلم را تا ته ِ تهش می دید و من از این دیده شدنم خجالتم میشد و نگاه می دزدیدم..
پایم را که زیر میز آنقدر دراز کرده بودم _البته حواسم نبود... _ که یکهو تو که کلی آن طرف تر بودی دادت در آمد که " کفشـــم...."
یادت هست؟! چه ساده می خندیدیم...
گمان نمی کردم عمر این عاشقانه ها به این زودی های زود تمام شود.. ( دوباره لرزم گرفته...)
دیروز و امروز تنهای تنها سالگرد عاشقی چشمهایت را گرفتم..
آنروز که گفتم سالگرد یادت هست خندیدی و مسخره ام کردی که " همچین گفتی سالگرد، یاد سالگرد مرگ افتادم..." من خندیدم.. تو خندیدی... اما ، وای... کی گمان می کردیم تبدیل به همان شود...؟!...
دلم می خواست امروز اینجا می نوشتم که وای که چقدر دوستم دارد فرشته ی کوچکم.. که هنوز هم که هنوز است بالهای مهربان دارد و تا حالم بد می شود می کشدشان روی سرم و من به چشم بر هم زدنی خوب می شوم..
بنویسم دل همه تان بسوزد.. گل من توی دنیا تک است و هیچ وقت هیچ کدامتان توی مهربانی و صبوری به گرد پایش هم نمی رسید..
راستی یک جای شازده کوچولو گفته بود: " گل من به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط اوست که آبش داده ام، فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام و چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام.. چون فقط اوسـ ـت که پای گله گذاری ها یا خود نمایی ها و حتی گاهی بغ کردن ها و هیچی نگفتن هایش نشسته ام..چون او گل مـ ـن است!..."
همین طوری گفتم! به دل نگیر...
امروز ، خیلی فکر کردم..
دیدم اشتباه بود همه ی آن فکرهایی که گمان می کردم همیشه هر چقدر هم که بد باشم، پیشم می مانی.. و من با خیال راحت می توانم خودم باشم.. اشتباه کردم! اعتراف می کنم!
اما تو همیشه خوبی.. آن خود ِ خودت ،هر چقدر هم که بد اخلاق باشد و بهانه گیر شود و بی اعتنا باشد به حال دل ِ کوچکم، باز هم خیلی خیلی خوب است!
و دوست داشتنم هنوز هم " تا.. " ندارد.. و هنوز هم روزهای زیادی هست که دلم بیشتر از روز قبلش دوستت می دارد..
می دانی؟! بی تو بودن را تاب نمی آورد دلم.. این را دیروز وامروز که تنها بود، دلم ،فهمید...
اگه بد بودم، خوب ِتو می شم...
تصمیم گرفتم یک داد بلند _ از همان هایی که سرت چند باری کشیدم و هیچ
نگفتی _ سرش بکشم که دیگر بس است دل بی قرار ِ ترسوی ضعیف! بس است اینهمه
گله گی هایی که آخرش هم راه به جایی نمی بَرَد.. بس کن و راحت بگذار دل فرشته
ی کوچکت را...
مهربان باش و مهربانی کن..
یادش بنداز که آن خارهای پرپرَک آنقدر ها هم که فکر می کند زشت و ملال آور نیستند..
می گویم که یاد بگیرد باز گل بدهد تا تو دیگر نبینی خارهای تنش را که فقط بو کنی َش از دور و گاهی هم حتی به هوای دلسوزی نیایی دست بکشی به تنش که خارش دستهایت را زخم کند..
نگران نباش! یادش می دهم.. دلم ،به جواب آنهمه که به حرفش گوش کردم و دنبالش دویدم و خوب بودم پیشش حتما" به حرفم گوش خواهد کرد...
از این به بعد، هر چه تو بگویی.. فقط هنوز هم توی رویاهایم با لبخند ظاهر شو.. من از اخم هایت می ترسم...
راستی! هنوز هم اولین دیدارمان برکت دارد و خوش یومن است..
از فردا می روم سرکار..
بیا دستم را بگیر برویم پروانه بگیریم...